زن: تمام بدبختی هایم از یک نگاه لعنتی آغاز شد
او چند ثانيه اي به چشمانم خيره شد و پلک هم نمي زد. در بازي دو چشم، عقلم را باختم و دلم لرزيد. دقايقي بعد اتوبوس در ايستگاه توقف کرد و من پياده شدم. او هم دنبالم آمد و در کوچه اي خلوت صدايم زد و گفت: ممکن است چند دقيقه اي با هم صحبت کنيم؟ خنده ام گرفته بود و در جوابش گفتم: مثلا چه مي خواهي بگويي؟ او بي مقدمه ابراز عشق و علاقه کرد.
[ ادامه مطلب... ]
توسط : admin - چهارشنبه 9 تير 1389 - 23:42:37 خواندن / ارسال نظرات :2







